محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1685
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نبردند و باز گشتند . طليحه بيامد تا به اردوگاه رسيد كه به حال آماده باش بود و كسان را خبر كرد كه او را به نزد سعد عبور دادند و چون پيش او رسيد گفت : « واى بر تو چه خبر ؟ » گفت : « ديشب وارد اردوگاهشان شدم و بگشتم و بهترينشان را گرفتم نمىدانم كار صواب كردهام يا خطا ، اينك حاضر است از او بپرس . » و ترجمان ميان سعد و پارسى جاى گرفت . پارسى گفت : « اگر راست بگويم مرا به جان امان مىدهى ؟ » گفت : « آرى بنزد ما راستى در كار جنگ از دروغ بهتر است » گفت : « از اين پيش كه در بارهء كسان خودم چيزى بگويم در بارهء اين يارتان سخن مىكنم كه من از نوسالى تا به اين سن كه مىبينى جنگها ديدهام و جنگها كردهام و از دليران چيزها شنيدهام و ديدهام ، اما نشنيدهام و نديدهام كه يكى دو اردوگاه را كه دليران جرات نزديكى آن نيارند طى كند و به اردوگاهى رسد كه هفتاد هزار كس در آن باشد كه يكيشان پنج و ده كس و كمتر را به خدمت دارد و به اين بس نكند كه چنان كه رفته در آيد و مال يكه سوار سپاه را ببرد و طنابهاى خيمهء او را ببرد و او خبر شود و ما خبر شويم و تعقيبش كنيم و اولى كه يكه سوار قوم است و برابر هزار سوار ، به او برسد و كشته شود و دومى كه همانند اوست برسد و كشته شود و من برسم و در قوم من كس همانند من نباشد و از مرگ دو مقتول به هيجان باشم كه عموزادگان من بودهاند و مرگ را ببينم و تن به اسارت دهم . » آنگاه از مردم پارسى خبر داد كه سپاه يكصد و بيست هزار است و تبعه و خدمه همانند آنست ، پس از آن اسلام آورد و سعد نام او را مسلم كرد و به طليحه پيوست و گفت : « به خدا تا چنين به وفا و راستى و صلاح و اعانت مستمند دلبستهايد ، شكست نمىخوريد ، مرا به مصاحبت پارسيان چه حاجت . » و در آن جنگ از مردم سخت كوش بود .